SusaWebTools
X
تبلیغات
رایتل

سلام به همه ی دوستان

اگه میخوای لینک شی اول منو با اسم ((قلب زیبای من)) لینک کن .

کوهنورد

می گن یه روز یه کوهنورد کوله اش رو بست و تک وتنها به کوه زد، رفت ورفت و رفت و... بالا ، بالا، بالا،وبالاتر و ..... دیگه غروب شده بود ولی کوهنورد همچنان ادامه می داد. کم کم هوا تاریک شد . دیگه شعاع دید کوهنورد کوتاه شده بود.ناگهان زیر پای کوهنورد خالی شد و اون به طناب اطمینانش آویزون شد حالا اون توی تاریکی کوهستان تک و تنها میون زمین وآسمون مونده بود .فریاد زد : خدای من به دادم برس . خدای من به دادم برس . خدای من....ناگهان صدایی در کوهستان طنین انداز شد: آیا من خدای تو ام ؟
کوهنورد فریاد زد : آری ، توخدای منی صدا گفت : تو مطمئنی که من می تونم تو رو نجات بدهم ؟
کوهنورد فریاد زد : آری .صدا گفت :اون طناب رو پاره کن.‌‍چند هفته ای گذشت . یک گروه کوهنوردی که از اونجا رد می شد جنازهء کوهنورد را دید که از طناب آویزون شده در حالی که با سطح زمین فاصلهء خیلی کمی داشته

نوشته شده در شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390ساعت 02:46 ب.ظ توسط محمدجواد نظرات (21)


Design By : Pichak